محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1901

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و از خدا كمك مىخواهم » ، سپس گفت : « ستايش خدايى را كه به سبب اسلام اين و امثال او را زبون كرد ، اى گروه مسلمانان به اين دين چنگ زنيد و از هدايت پيمبرتان ارشاد بگيريد ، دنيا شما را به تكبر نكشاند كه فريبنده است » فرستادگان گفتند : « اين پادشاه اهواز است ، با وى سخن كن » عمر گفت : « سخن نكنم ، تا چيزى از زيور بر وى نماند » هرمزان هر چه به تن داشت بيفكند جز آنچه وى را مستور مىداشت و جامه اى خشن به تن وى كردند ، آنگاه عمر گفت : « هى هرمزان ! و بال خيانت و عاقبت كار خدا را چگونه ديدى ؟ » گفت : « اى عمر ، ما و شما گرفتار جاهليت بوديم ، خدا ما و شما را به خودمان واگذاشته بود و چون نه با ما بود و نه با شما به شما غالب بوديم و چون خدا با شما شد بر ما غالب شديد » عمر گفت : « در جاهليت از اين جهت بر ما غالب شديد كه فراهم بوديد و ما پراكنده بوديم » آنگاه گفت : « عذر تو چيست و به چه دليل پياپى پيمان شكستى ؟ » گفت : « بيم دارم از آن پيش كه با تو بگويم مرا بكشى » گفت : « از اين بيم مدار » آنگاه هرمزان آب خواست ، در كاسه اى بد نما آب آوردند و گفت : « اگر از تشنگى بميرم نمىتوانم در چنين كاسه اى آب بنوشم » پس در كاسه اى كه مورد رضايت او بود آب بياوردند كه بگرفت و دستش همى لرزيد و گفت : « بيم دارم پيش از آنكه بنوشم كشته شوم » عمر گفت : « تا آب را ننوشى كارى با تو ندارم » آنگاه هرمزان آب را بريخت . عمر گفت : « باز آب بياريد و تشنگى و كشته شدن را با هم بر او نپسنديد » گفت : « حاجت به آب ندارم مىخواستم به وسيلهء آن امان بگيرم »